تبليغاتX
ســــــتـاره غـــــــریـب

Lonely Star

 411) یواش تر بگو

یادت میاد یه روزی داد می زدم می گفتم: خیلی دوستت دارم

می گفتی: بلندتر بگو... گوشام نمی شنوه

پس چرا حالا که خیلی آهسته می گم: دیگه دوستت ندارم

می گی: توروخدا یواش تر بگو... پرده گوشم پاره شد

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 11:59 بعد از ظهر نوشته است |
 410) فراموشم مکن

گرچه رفتی از برم اما فراموشم مکن

با غمت ای آشنا هر شب هم آغوشم مکن

همچو موج اشک از دریای چشمم پا مکش

در پی خود چون حبابی خانه بر دوشم مکن

در دلم نقش هزاران داغ عشقت مرده است

بیش از این در سوگ عشق خود سیه پوشم مکن

ساغر چشم تو سرشار است از مستی و ناز

با خیال نرگست هر شب قدح نوشم مکن

من ز سوز اشتیاق تو سراپا آتشم

باز با طوفان بی مهریت خاموشم مکن

جوشد امشب جلوه ی جادوی چشمانت ز جام

با شراب نرگست ای فتنه مدهوشم مکن

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 10:49 بعد از ظهر نوشته است |
 409) یاد من باش!

رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم

بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم

ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم

غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم

اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد

ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتنو بلد شد

اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش

تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 8:33 قبل از ظهر نوشته است |
 408) وقتی که تو رفتی

وقتی تو رفتی دلم گرفت آخر با تو می شد تا پیشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دیاری دور بدرقه کرد

وقتی که تو رفتی دلم شکست آخر با تو می شد تا آن سوی پرچین دلها کوچید و عشق را زیباتر دید

وقتی که تو رفتی دلم از فرط تنهایی برای اولین بار گریست آخر با تو می شد دلتنگیها را شست

وقتی تو بودی دل آرامش غریبی داشت و آرزوی من تنها دیدن تو بود

به من بگو برای دیدنت از کدامین کوچه بیایم ؟

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 3:3 بعد از ظهر نوشته است |
 407) وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم

عمریست لبخندهای لاغرم را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند

شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 3:17 قبل از ظهر نوشته است |
 406) وقتی بارون می زنه...

وقتی بارون می زنه رو تن خیابونا، می سپاره بغض منو به چشای ناودونا

این دست من یک شاخه سبز، رو دلم یه گوله درد، سرنوشت تن من، سرنوشت یه برگ زرد

وقتی بارون می زنه وقت از تو گفتنه، از زبون قطره ها اسمتو شنفتنه

زیر بارون میشينم که عالمی داره، بوی بارون بوی باد، تورو یادم میاره

سر به زیر و بی پناه، با یه قلب بی گناه، زیر بارون سفید، اون دو تا چشمون سیاه

من مسافر و غریب اومدم با آرزو زیر بارون، زیر باد، جون من بسته به اون

کاش می شد بارون بگیره، قلبهای خسته ما جون بگیره

اون که من دوسش دارم مثل بارون زد و رفت، حرف آخرشو نوشت و به خیابون زد و رفت

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 10:33 قبل از ظهر نوشته است |
 405) واسه عشقت می میرم

پري ناز کوچولو! رفتي، خونم شده ويرون

دلم از بي کسي خونه! نمي تونه که بخونه

حرفهاي نگقته مونده ولي دل بايد بدونه

اونکه رفته ديگه رفته!!! نمي خوام ديگه بمونه

نمي خوام که باز بيايي اون چشاتو من ببينم

خاطرات باز جون بگيرن، باز دوباره من بميرم

نمي خوام که باز بيايي توي تاريکيم بسوزي

آخه حيف تو عزيزم که با من... با من بموني

عزيزم سرت سلامت هر جا رفتي هر جا هستي

برو که دنيا دو روزه! قلب تو هيچ وقت نسوزه

نازنين اين رو نخوندم که تورو گريون ببينم

الهي برات بميرم، اشکتو هيچ وقت نبينم

عزيزم اين رو مي خونم که دلم آروم بگيره

آخه طفلکي مي سوزه... طفلکي بي تو مي سوزه

پري ناز کوچولو! نگو قسمتم همين بود

نگو سرنوشت نوشته: «سهم من از تو همين بود»

عزيزم غمت نباشه؛ برو که روبرو دوره

برو ما تنها ميشينيم واسه عشق تو مي ميريم

آره... اونکه رفته ديگه هيچ وقت نمي آد

تا قيامت دل من گريه مي خواد

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 6:18 بعد از ظهر نوشته است |
 404) هنوز هم دوستش دارم

در دادگاه عشق، قسمم قلبم بود

وكيلم، دلم بود

و حضار، جمعي از عاشقان و دل سوختگان

قاضي، اسم من را بلند خواند و گناهم را « دوست داشتن » اعلام كرد

پس محكوم به تنهایي و مرگ شدم

كنار چوبه ی دار، از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم

و من گفتم به او بگويند هنوز هم دوستش دارم

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:1 بعد از ظهر نوشته است |
 403) باید باور کنی که دیگر بر نمی گردد

هميشه همينطور است
يکي مي ماند
تا روزها و گريه ها را حساب کند

يکي مي رود
تا در قلبت بماند تا ابد

و تو اشک هايت را پشت پايش بريزي

رسم روياها همين است
که تو تنها بماني با اندوه خويش
و روزها و گريه ها را
به آسمان خالي ات سنجاق کني

بايد باور کني که دیگر بر نمي گردد
که به او بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي
تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 11:13 قبل از ظهر نوشته است |
 402) هرگز تو را فراموش نخواهم کرد!!!

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی
فرسنگها راه خواهم پیمود
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودم پنهان می گردد
ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرد
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
عشقت زندگیم را گلباران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام
ولی افسوس تو هیچ کدام را نمی دانی

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 7:9 قبل از ظهر نوشته است |
 401) جیره بندی شده باز ترانه ها...

جیره بندی شده باز ترانه ها

سهم ما : گلایه ها ، بهانه ها

نقطه چین نشسته جای اسم من

خالی از اسم تو عاشقانه ها

واژه ها صف کشیدن پیش چشام

جمله می سازن با اسم من و تو

توی هر ترانه اسم تو میاد

دوباره میشینه باز یه بغض نو

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 11:31 قبل از ظهر نوشته است |
 400) حجم تنهایی من

حجم تنهایی من پر از سکوت تازه

کی میخواد تموم شه گریه؟ دلم پر از نیازه

فقط سکوتی دردناک دنبال یک شور تازه

اونی که می گفت می مونه برای خستگی هام

نمی دونم وای خدایا کی می خواد با من بسازه؟

بودنم یک اشتباهه!!! عاشقی ختم کلامه

آخرین راه واسه موندن، زدن آخرین سازه

اینجوری نمیشه باید یکیمون بگذره از ما

من میرم فدای چشمات، نکنه غبار بگیره

هنرم فقط همینه درددلهارو سرودن

نمیشه یک جوری این دل تا ابد قرار بگیره

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 9:52 بعد از ظهر نوشته است |
 399) نقش تو

شیشه ی پنجره را باران شست

قلب چرکین تو را باران شست

از دل من اما چه کسی

نقش تو را خواهد شست؟!!

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 5:55 بعد از ظهر نوشته است |
 398) نرو

نرو...

تو که میدونی من بی تو ، تو بی من یعنی حسرت

تو که میدونی بی جواب میمونه عشق و عادت

تو که میدونی کم میشم ، تو که میدونی کم میشی

تو که میدونی هم آغوش غم میشی

نرو... آه نرو نرو

تو هم بدون من نمیتونی دوام بیاری نرو

تو هم مثل من تو غصه کم مییاری نرو

آه نرو

نرو، تو هم میپوسی میمیری بی من نرو

توهم طاعون غم میگیری

ای من نرو آه نرو نرو

 

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 1:3 بعد از ظهر نوشته است |
 397) نبودی

سكوتم را به باران هديه كردم

تمام زندگي را گريه كردم

نبودي در فراق شانه هايت

به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 7:29 قبل از ظهر نوشته است |
 396) می خواهم بروم

تنها الهه معبد یونان رویاهای من که اگر تو را بشناسد دیگر هوس نمی کند یونان باستان را ببیند. تا کی دوست داری دروازه بان ذخیره ات باشم؟ نیمکت از شرم عشق و سکوت من شکست. چشمانت عین کسانی که بی مجوز خواسته های نامعقول دارند نگاهم می کنند و مدام می گویند: فعلاً معلوم نیست. اما من تو را عوض نمی کنم. خودم را هم عوض نمی کنم. ذخیره تو بودن به سیاره بودن در هر جای پر ستاره عالم می ارزد. حرفت و داشتنت به ارزشمندترین ثروت دنیا می ارزد. می ترسم که مبادا تو این حسرت را به کلبه کهنه ماهیگیر بی صید تاریخ فراموش شدگان بسپاری. تمام آنچه که گذشته است و خواهد گذشت را جدی نمی گیرم. من ملودی ات را با سمفونی پاسخ دادم. وقتی نت خط خورده تو را دیدم هر حدسی می زدم بجز اینکه مقصود تو «می خواهم بروم» باشد!

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 3:8 بعد از ظهر نوشته است |
 395) مگر به مرگ

می گفت عاشقم ٬ دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم

او رفت ٬ تنها ماند ... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد

از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو

گفت : عشق آسودگیست٬ خیال است ... خیال خوش

گفت : ماندن است ٬ فرو رفتن در خود است

گفت : خواستن و تملک است ٬ گرفتن است

گفت : عشق سادست ٬ همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشقهای زودگذر

عشق های ساده ٬ اینجایی و عشق های نزدیک و لحظه ای

گفتم : تو عاشق نبوده ای و نیستی

گفتم : عشق یک ماجراست ٬ ماجرایی که باید آن را بسازی

گفتم : عشق درد است درد تولدی نو ٬ عشق تولد است به دست خویشتن

گفتم :عشق رفتن است عبور است ٬ نبودن است

گفتم عشق جستجو است ٬ نرسیدن است ٬ نداشتن و بخشیدن است

گفتم : عشق رفتن است عبور است ٬ نبودن است

گفتم : عشق جستجوست ٬ نرسیدن است ٬ نداشتن و بخشیدن است

گفتم : عشق درد است٬ دیر است و سخت است

گفتم : عشق زیستن است از نوعی دیگر

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام

باز گفتم عشق راز است٬ راز بین من و توست ٬ بر ملا نمی شود و پایان نمیابد ٬ مگر به مرگ

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 8:18 بعد از ظهر نوشته است |
 394) می دانی

دلم تنگ است ؛ آنقدر كه با واژه ها مجاب نمي شوم

دانه دانه ي غرورم را غبار حقارت دنيايي پوشانده است و اگر چه متن

درد دلهايم بلند است ولي من سكوت مي كنم

احساس كسي را دارم كه دستهاي خاك تسخيرش كرده است و چشم به راه

گمشده اي است كه بال شكسته اش را آسمان باشد . دختركي تنها و خسته كه

بي رمق روي زمين افتاده و چشم به راه كسي است كه بيايد ، او را تنگ در

آغوش بگيرد و غبار تمام اين سالهاي تنهايي را از دلش پاك كند

اين بغض هاي سرشار از غرور ، واژه واژه ي درد را به اميد مرهم دستان تو

در گلو خفه كرده اند و من ... تمام تاولهاي انتظارم را به اميد ديدن تو در

تنهايي ام دوخته ام

تو خواهي آمد . روبرويم مي ايستي و تمام پروانه ها نگاهت مي كنند . دستان

سردم را مي گيري ؛ به جبران تمام لاله هايي كه پرپر كردم و گريستم

سوار سپيد پوش ! فقط خدا مي داند كه در آن روز چه آرامشي ميهمان قلب

پريشانم خواهد بود ؛ قلبم كه در حسرت يك قطره عشق تب كرد و چشمهايم

بغض آلود و عطشناك

راستي ... هيچ مي داني تماشاي غروب خورشيد كنار تو برايم زيباتر است

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت 11:57 قبل از ظهر نوشته است |
 393) من چه کنم خیال تو منو رها نمی کنه!

من چه کنم خیال تو منو رها نمی کنه

اما دلت به وعده هاش یه کم وفا نمی کنه

من ندیدم کسی رو که مثل تو موندگار بشه

آدم خودش رو که تو دل اینجوری جا نمی کنه

چشمامو بستم و دارم تو رو بهتر می بینیم

اما چشای تو بازم منو نگاه نمی کنه

عمری دارم صدات می کنم و جواب می دی

عمریه چشات ولی منو صدا نمی کنه

نمی دونم چرا من شدم به عشق تو اسیر

چرا عشق من چشاتو مبتلا نمی کنه

دلو پیچیدم لای یه برگ ناز گل سرخ

چشات اما به دلم هم اعتنا نمی کنه

جون من خیلی کمه اما فدات گر چه آدم

جونشو برای هر کسی فدا نمی کنه

غنچه آرزوهام می شکفه با خنده تو

حتی خوشبختی من اخماتو وا نمی کنه

نه دلت تنگه واسم نه حرفی داری بزنی

آخه سنگم با شیشه اینجوری تا نمی کنه

من می گم اشقتم فقط به قیمت یه جون

تو قبول نمی کنی دل اشتباه نمی کنه

من می گم خدا کنه یه جوری مال من بشی

نمی دونم چرا این کارو خدا نمی کنه

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت 9:35 قبل از ظهر نوشته است |
 392) من و تو به هم رسیدیم ولی...

من و تو به هم رسیدیم هنگامی که از عطش تشنگی عشق، هر دو سرابی از آیینه آبی مهر می دیدیم

هر دو از آبی این مهر نوشیدیم

تو سیراب شدی و من تو را میان هیاهوی جمعیتی گم کردم که همه تشنه ی جرعه ای مهر بودند

ولی من هنوز سیراب نشدم

من هنوز به دنبال همان آبی مهر می گردم که جمعیت از من دزدید

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 7:5 بعد از ظهر نوشته است |
 391) و من هنوز...

و من هنوز مي ميرم برای مردن برای تو

و من هنوز عاشقم بر عشقی که عاشقانه ای از عشق من در او نيست

و من هنوز شب پرستم... يک شب پرست حرفه اي

حرفه ای تر از آنکه فکرش را کنی

در تاريکی اش مي شود هر چيز را متصور شد

ديد، لمس کرد، بوئيد، بوسيد و گاه البته گاه به اوج رسيد

اما با عجله که روز همه را خواهد ربود

و من هنوز برای رنگ چشمهايش مرزی نکشيده ام

و من هنوز دستانم يخ ميکند از يخ بودن پيکر سوزانش

و من هنوز اميدوارم به نوش دارو بعد از مرگ ليلی

و من هنوز ساده ام و ساده و ساده

و من هنوز دوست مي دارم دوست بدارم دوست نداشتنهايش را

و من هنوز نمي دانم در کجای باورهايم جا خوش کرده که جايش را عوض نمي کند

و من هنوز به دنبالش در تابلوی مورد حسرت ونگوگ مي گردم

و من هنوز عاشق جادوگر فنجان قهوه ام که داستان را به نفع من تمام کند

و من هنوز ديوانه کارهای بدون شرحـــــــم

و من هنوز آواره شبهای بی ستاره ام

به خواهش به تمنا آسمان را تهی مي کنم از ستاره تا خود تک ستاره باشم

و من هنوز عاشق تبسمهای خيالی ام در سرزمين خيالی

مي کشم، شکل مي دهم، رنگ مي کنم و گاه مي بوسم

عاشق مي شوم، مي ميرم، حسادت مي کنم و گاه متنفر مي شوم

و من هنوز و هنوز عاشق فنجانهای قهوه خورده ام که جادوگر برايم تعبير کند

و من هنوز شرمسارم که آسمان حوصله اش را بارانی مي کنم

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 9:30 قبل از ظهر نوشته است |
 390) من هنوز...

من هنوز كشته اون شيطنت ناز چشاتم
تو رگام به جاي خون عشق توئه، عزيز باهاتم

هنوز آغوش ترانه ام پره از عطر نفسهات
حاضرم بميرم اما هيچ موقع نريزه اشكات

آبروي قصه هامي ... تويي حيثيت شعرام
همه ي دنيا مي دونن من هنوزم تورو مي خوام

هنوزم به زير پاهات گل رازقي مي ريزم
لايق پرسه زدن نيست بي تو هيچ خاكي عزيزم

به خدا هيچ جاي دنيا رنگ چشماتو نديدم
برق خوب زندگي رو توي چشماي تو ديدم

هنوزم خلوت دستام بوسه هاتو كم مي ياره
هيچ گلي برام عزيزم عطر موهاتو نداره

پيش حرمت قدم هات همه واژه هام حقيرن
تو كه نيستي واژه هامم دستامو نه نمي گيرن

من هنوزم كه هنوزه به چشات مي گم ستاره
دل پاپتيم عزيزم جز تو هيچ كسو نداره

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 11:6 قبل از ظهر نوشته است |
 389) من امروز به تو نیاز دارم

جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی

امروز با شاخه گل کوچکی یادم کن

به جای سیل اشک که فردا بر مزارم می ریزی

امروز با تبسمی شادم کن

به جای ان متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی

امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا ای بهترینم

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 11:5 قبل از ظهر نوشته است |
 388) مرگم زندگانی ست

تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق

كه نامي خوشتر از اينت ندانم

و گر هر لحظه رنگي تازه گيري

به غير از زهر شيرينت نخوانم

تو زهري! زهر گرم سينه سوزي

تو شيريني! كه شور هستي از توست

شراب جام خورشيدي ... كه جان را

نشاط از تو ، غم از تو ، مستي از توست

به آساني مرا از من ربودي

درون كوره ي غم آزمودي

دلت آخر به سرگردانيم سوخت

نگاهم را به زيبايي گشودي

بسي گفتند: ''دل از عشق بر گير

كه نيرنگ است و افسون است و جادوست''

ولي ما دل به او بستيم و ديديم

كه او زهر است اما نوشداروست

چه غم دارم كه اين زهر تب آلود

تنم را در جدايي مي گدازد

از آن شادم كه در هنگامه ي درد

غمي شيرين دلم را مي نوازد

اگر مرگم به نامردي نگيرد

مرا مهر تو در دل جاوداني ست

و گر عمرم به ناكامي سر آيد

تو را دارم كه مرگم زندگاني ست

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 4:50 بعد از ظهر نوشته است |
 387) مرا ببخش!

اين بار كه مي رفتي فهميدم ديگر تو را نخواهم ديد

اگر چه مثل هميشه مغرور و بي تفاوت فقط نگاه مي كردم اما با عبور تو انگار چيزي شكست

قلب من... يا شايد هم بغض تو

يادم نيست تو خوب بودي يا بد؟! نمي دانم

اما آن روز احساس كردم زندگي بدون تو غير ممكن است

و هرگز روزي نخواهد رسيد كه بتوانم خاطرات خوبمان را فراموش كنم

و لحظات خوب با تو بودن در حضور عشق براي هميشه در قلب من جاودانه خواهد ماند

اكنون سالها از آخرين ديدارمان مي گذرد

از روزي كه براي وداع آمده بودي و در نگاهت ترديد هر لحظه پررنگ تر مي شد

نمي دانم اين سالها چگونه گذشت

اصلاً نفهميدم چگونه زندگي ممكن شد

و من چطور با جسارت تمام خاطراتت را به باد دادم

و ديگر هيچوقت نام زيبايت بر لبانم جاري نشد

مرا ببخش

خواهش مي كنم نامهرباني مرا ببخش

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 11:1 بعد از ظهر نوشته است |
 386) می روم

می روم...

می روم به سرزمینی که گر چه تو نیستی اما خیال تو در آسمانش پر می زند

به آنجا که غروبش بوی رفتن تو و طلوعش رنگ بی بازگشتی توست

سرزمینی که همه جایش بوی غم دارد

اما عزیز دل می دانی که غم تو نیز آوای زیبای زندگی من است

آری من بی تو و در انتظار بازگشت محال تو به زندگی در این دنیا عادت کردم

و تو چه خوب مفهوم عادت را می دانی

چون به یاد دارم روزی را که به من گفتی : به من عادت نکن

شاید آن روز باید به معنای این واژه می رسیدم

که تو مسافری و از شهر دل من کوچ خواهی کرد تا همان ابدیتی که من در انتظارش نشسته ام

و تو چه زیبا معنای انتظار را می دانی

باز روزی را بخاطر دارم که گفتی : هرگز منتظر کسی نمان

و معنای این واژه همان سفر بی بازگشت تو بود

اما من از هر آنچه که خواستی به من بیاموزی تنها عادت و انتظار را آموختم

اما می دانی پشیمان نیستم؟

چون آنچه در مکتب تو آموختم مرا ماندنی کرد

مانده ام تا همیشه منتطر تو بمانم

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 10:47 قبل از ظهر نوشته است |
 385) پس چرا بر نمی گردی ؟؟؟

لحظه خداحافظي به سينه ام فشردمت

اشك چشمام جاري شد دست خدا سپردمت

دل من راضي نبود به اين جدائي نازنين

عزيزم منو ببخش اگه يه وقت آزردمت

گفتي به من غصه نخور ميرم و بر مي گردم

همسفر پرستوها ميشم و بر مي گردم

گفتي تو هم مثل خودم غمگيني از جدائي

گفتي تا چشم هم بزني ميرم و بر مي گردم

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 10:30 بعد از ظهر نوشته است |
 384) تو که نیستی...

دل من از تو جدا نيست

اين هوا بي تو هوا نيست

چي بگم از كي بگم؟

ديگه غم يكي دو تا نيست

تو كه نيستي از خودم بي خبرم

كي بياد و كي بشه همسفرم؟

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 ساعت 3:38 بعد از ظهر نوشته است |
 383) هميشه اينگونه بوده است!!!

هميشه اينگونه بوده است

كسي را كه خيلي دوست داري زود از دست مي دهي

پيش از آنكه خوب نگاهش كني

مثل پرنده اي زيبا بال مي گيرد و دور مي شود

هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي

هنوز همه لبخندهاي خود را به او نشان نداده بودي

هميشه اينگونه بوده است

كسي را كه از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو مي رود

وقتي به خودت مي آيي كه

حتي ردي از او در خيابان نيست

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 1:56 بعد از ظهر نوشته است |
 382) عاطفه

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون ديوونه هميشگي

فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت؟
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بدجوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه ها هر چي بگم جون خودت بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون

فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقتو واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي

نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات ، نوازشات ، بوسيدنت

به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته؟
يه قلب تنها و كبود هلاك يك نگاهته؟

من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا كه داره عشقت مي ميره

روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي؟
بيشتر از اين منو نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت منو گم نكني تو دود اين شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه

چادر شب لطيفتو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آبتو يه وقت ناغافل نشكني

اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تورو سپردمت دست خداي مهربون

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمونمون پر از كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه

گلدون شمعدونيمونم عجيب واست دلواپسه
مثل يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره؟

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره ، چشم ديگم به آسمون

يادت مياد گريه هامو ريختم كنار پنجره؟
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من حالا كنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش مي كني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه كمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمتو وقتي ميارم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير؟
مگه نگفتم چشماتو از چشم من هيچ وقت نگير؟

حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي من غريب شدم چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم مي شه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟

دلم واست شور مي زنه اين دلو بي خبر نذار
تورو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فكر نكني از راه دور دارم سفارش مي كنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش مي كنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

ميگم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن

يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره
منم «عاطفه» همون كسي كه بيشتر از همه دوستت داره

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 7:26 بعد از ظهر نوشته است |