تبليغاتX
ســــــتـاره غـــــــریـب

Lonely Star

 417) آرامبخش قلب ناآرام من

اکنون که قلبم شوق دیدار تو را دارد و حس زیبایی به نام عشق به تو در من جاریست، می خواهم که لحظه لحظه زندگیم بوی تو را داشته باشد

دوست دارم تا محنت های این دنیای تاریک را پشت سر بگذارم و به سوی تو عاشقانه پرواز کنم

به سوی تو که آرام بخش قلب نا آرام من هستی

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز شنبه سی ام آبان 1388 ساعت 12:31 بعد از ظهر نوشته است |
 416) بوسه

آدم

اگر به جای خوردن سیب سرخ سرپیچی

لب‌های سرخ حوا را می بوسید

هیچ وقت از بهشت رانده نمی‌شد

کسی از بهشت رانده می‌شود

که شیرینی سیب را به شیرینی لب ترجیح دهد

کسی زیان می‌کند که دوست داشتن را یاد نداشته باشد

تو دوست داشتن را ياد داري و ياد مي دهي

مي خواهم دوست داشتن را از تو ياد بگيريم

انسان

اگر به جای سرودن شعر

به شعرهای کسی گوش می‌داد

جهنمی ساخته نمی‌شد

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 12:0 بعد از ظهر نوشته است |
 415) آتش عشق تو

آتش عشق چه گرمایی دارد این آتش عشق تو ، قلب مرا می سوزاند
چه لذتی دارد سوختن در آتش عشق تو ، مرا عاشقتر می کند
چه زیباست خاکستر شدن از گرمای عشق تو و چه نورانی است شعله های آتش این قلب سرخ تو
بسوزان مرا ، آنقدر با شعله هایت مرا بسوزان تا خاکستر شوم
هر ذره از شعله های آتش عشقت برایم شیرین است ، زیرا از ذره ذره آن محبت و عشق می بارد
می سوزم در این آتش عشقت ، می سازم با این لحظه ها و می نازم به این پاکی و صداقتت
افتخار میکنم به تو ، به این قلب آتشین تو و به این رنگ زیبای شعله های سوزناک و پر از مهرت
به شمع خاموش دلم گرمای عشق دادی تا روشن شود و صحنه دلم را نورانی کند
فصل سرد احساسم را با گرمای عشقت تبدیل به مرداد داغ عاشقی کردی
چه آتش فروزانی دارد این عشق تو ، و چه گرمایی دارد این احساس پر از مهر تو
بسوزان مرا ، بسوزان تا مثل شمع آب شوم ، مثل پروانه بسوزم و مثل یک عاشق دلسوخته مجنون شوم
می سوزم در عشقت و عاشقتر میشوم ای يار من

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 4:51 بعد از ظهر نوشته است |
 414) هنوزم در پی اونم

هنوزم در پي اونم كه ميشه عاشقش باشم

مثل درياي من باشه منم چون قايقش باشم

هنوزم در پي اونم كه عمري مرهمم باشه

شريك خنده و شادي رفيق ماتمم باشه

خدايا عشق من پاكه اگر چه عشقي از خاكه

منم اون عاشق خاكي كه از عشق تو دل چاكه

ميگن جوينده يابنده ست ولي پاهاي من خسته ست

من حتي با همين پاها ميرم تا حدي كه جا هست

هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونم

با اون دستاي پر مهرش كنه پاك و بگه : جونم

بگه : جونم ، نكن گريه ! منم اينجام ... بذار دستاتو تو دستام

تو احساس منو ميخواي ، منم اي واي تورو ميخوام

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 10:35 قبل از ظهر نوشته است |
 413) قرارمون یادت نره

يادت نره دوستت دارم ، خيلي دلم تنگه برات

دار و ندارمو بگير ، مال خودت مال چشات

خورشيدو بردار و بيار ، آفتابي شو به خاطرم

قرارمون يادت نره ، دير نكني ، منتظرم

قرارمون يادت نره ، دوستت دارم يادت نره

قرارمون يادت نره ، دوستت دارم يادت نره

قرارمون ساعت عشق ، كنار دل شوره زدن

كنار دلواپسي و ترسِ يه وقت نيومدن

عاشقم و عاشق تو ، از همه ديوونه ترم

قرارمون يادت نره ، دير نكني ، منتظرم

قرارمون يادت نره ، دوستت دارم يادت نره

قرارمون يادت نره ، دوستت دارم يادت نره

قرارمون كنار گُل ، كه سر به زير عطر توست

تو چين چين دامني كه هزار تا بغضو ميشه شُست

خورشيدو بردار و بيار ، آفتابي شو به خاطرم

قرارمون يادت نره ، دير نكني ، منتظرم

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 0:7 قبل از ظهر نوشته است |
 412) غصه نخور عزیز من

با توام گُل مهربون ، ماه ناز آسمون

دوست دارم ببينم تو رو ، چشات نباشه گريون

يه روز دوباره ميشه ، جون ميگيره نگامون

خنده مياد مهموني ، ميشينه رو لبامون

غصه نخور عزيز من ، فرشته ها اينو ميگن

حسوداي اين روزگار يه گوشه اي زندون ميشن

اينو ميگم تا حواستو جمع كني

واسه تو كه داري حسودي مي كني

مجبوري يه روز تا عاقبت

ما دو تا عاشقو با هم ببيني

ميخوام بسازم از عشق يه قصر آتشيني

كه با خيال راحت كنار من بشيني

ميخوام بگم عزيزم بيا تو آغوش من

حسودا يكي يكي ول كنن از ما بگن

اينو ميگم تا حواستو جمع كني

واسه تو كه داري حسودي مي كني

مجبوري يه روز تا عاقبت

ما دو تا عاشقو با هم ببيني

برق اميد و عشق توي اين چشمامون

مي رسونه حرف توي اين دلهامون

عمريه ما با هم عاشق و شيداييم

ليلي و مجنونِ توي اين دنياييم

كسي نمي تونه ما دو تا رو از همديگه جدا كنه

حيله و نيرنگ تو نمي تونه دردتو دوا كنه

اينو ميگم تا حواستو جمع كني

واسه تو كه داري حسودي مي كني

مجبوري اون روزو تا عاقبت

ما دو تا عاشقو با هم ببيني

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه دهم مهر 1388 ساعت 12:12 بعد از ظهر نوشته است |
 411) یواش تر بگو

یادت میاد یه روزی داد می زدم می گفتم: خیلی دوستت دارم

می گفتی: بلندتر بگو... گوشام نمی شنوه

پس چرا حالا که خیلی آهسته می گم: دیگه دوستت ندارم

می گی: توروخدا یواش تر بگو... پرده گوشم پاره شد

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 11:59 بعد از ظهر نوشته است |
 410) فراموشم مکن

گرچه رفتی از برم اما فراموشم مکن

با غمت ای آشنا هر شب هم آغوشم مکن

همچو موج اشک از دریای چشمم پا مکش

در پی خود چون حبابی خانه بر دوشم مکن

در دلم نقش هزاران داغ عشقت مرده است

بیش از این در سوگ عشق خود سیه پوشم مکن

ساغر چشم تو سرشار است از مستی و ناز

با خیال نرگست هر شب قدح نوشم مکن

من ز سوز اشتیاق تو سراپا آتشم

باز با طوفان بی مهریت خاموشم مکن

جوشد امشب جلوه ی جادوی چشمانت ز جام

با شراب نرگست ای فتنه مدهوشم مکن

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 10:49 بعد از ظهر نوشته است |
 409) یاد من باش!

رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم

بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم

ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم

غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم

اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد

ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتنو بلد شد

اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش

تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 8:33 قبل از ظهر نوشته است |
 408) وقتی که تو رفتی

وقتی تو رفتی دلم گرفت آخر با تو می شد تا پیشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دیاری دور بدرقه کرد

وقتی که تو رفتی دلم شکست آخر با تو می شد تا آن سوی پرچین دلها کوچید و عشق را زیباتر دید

وقتی که تو رفتی دلم از فرط تنهایی برای اولین بار گریست آخر با تو می شد دلتنگیها را شست

وقتی تو بودی دل آرامش غریبی داشت و آرزوی من تنها دیدن تو بود

به من بگو برای دیدنت از کدامین کوچه بیایم ؟

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 3:3 بعد از ظهر نوشته است |
 407) وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم

عمریست لبخندهای لاغرم را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند

شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 3:17 قبل از ظهر نوشته است |
 406) وقتی بارون می زنه...

وقتی بارون می زنه رو تن خیابونا، می سپاره بغض منو به چشای ناودونا

این دست من یک شاخه سبز، رو دلم یه گوله درد، سرنوشت تن من، سرنوشت یه برگ زرد

وقتی بارون می زنه وقت از تو گفتنه، از زبون قطره ها اسمتو شنفتنه

زیر بارون میشينم که عالمی داره، بوی بارون بوی باد، تورو یادم میاره

سر به زیر و بی پناه، با یه قلب بی گناه، زیر بارون سفید، اون دو تا چشمون سیاه

من مسافر و غریب اومدم با آرزو زیر بارون، زیر باد، جون من بسته به اون

کاش می شد بارون بگیره، قلبهای خسته ما جون بگیره

اون که من دوسش دارم مثل بارون زد و رفت، حرف آخرشو نوشت و به خیابون زد و رفت

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 10:33 قبل از ظهر نوشته است |
 405) واسه عشقت می میرم

پري ناز کوچولو! رفتي، خونم شده ويرون

دلم از بي کسي خونه! نمي تونه که بخونه

حرفهاي نگقته مونده ولي دل بايد بدونه

اونکه رفته ديگه رفته!!! نمي خوام ديگه بمونه

نمي خوام که باز بيايي اون چشاتو من ببينم

خاطرات باز جون بگيرن، باز دوباره من بميرم

نمي خوام که باز بيايي توي تاريکيم بسوزي

آخه حيف تو عزيزم که با من... با من بموني

عزيزم سرت سلامت هر جا رفتي هر جا هستي

برو که دنيا دو روزه! قلب تو هيچ وقت نسوزه

نازنين اين رو نخوندم که تورو گريون ببينم

الهي برات بميرم، اشکتو هيچ وقت نبينم

عزيزم اين رو مي خونم که دلم آروم بگيره

آخه طفلکي مي سوزه... طفلکي بي تو مي سوزه

پري ناز کوچولو! نگو قسمتم همين بود

نگو سرنوشت نوشته: «سهم من از تو همين بود»

عزيزم غمت نباشه؛ برو که روبرو دوره

برو ما تنها ميشينيم واسه عشق تو مي ميريم

آره... اونکه رفته ديگه هيچ وقت نمي آد

تا قيامت دل من گريه مي خواد

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 6:18 بعد از ظهر نوشته است |
 404) هنوز هم دوستش دارم

در دادگاه عشق، قسمم قلبم بود

وكيلم، دلم بود

و حضار، جمعي از عاشقان و دل سوختگان

قاضي، اسم من را بلند خواند و گناهم را « دوست داشتن » اعلام كرد

پس محكوم به تنهایي و مرگ شدم

كنار چوبه ی دار، از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم

و من گفتم به او بگويند هنوز هم دوستش دارم

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:1 بعد از ظهر نوشته است |
 403) باید باور کنی که دیگر بر نمی گردد

هميشه همينطور است
يکي مي ماند
تا روزها و گريه ها را حساب کند

يکي مي رود
تا در قلبت بماند تا ابد

و تو اشک هايت را پشت پايش بريزي

رسم روياها همين است
که تو تنها بماني با اندوه خويش
و روزها و گريه ها را
به آسمان خالي ات سنجاق کني

بايد باور کني که دیگر بر نمي گردد
که به او بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي
تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 11:13 قبل از ظهر نوشته است |
 402) هرگز تو را فراموش نخواهم کرد!!!

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی
فرسنگها راه خواهم پیمود
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودم پنهان می گردد
ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرد
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
عشقت زندگیم را گلباران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام
ولی افسوس تو هیچ کدام را نمی دانی

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 7:9 قبل از ظهر نوشته است |
 401) جیره بندی شده باز ترانه ها...

جیره بندی شده باز ترانه ها

سهم ما : گلایه ها ، بهانه ها

نقطه چین نشسته جای اسم من

خالی از اسم تو عاشقانه ها

واژه ها صف کشیدن پیش چشام

جمله می سازن با اسم من و تو

توی هر ترانه اسم تو میاد

دوباره میشینه باز یه بغض نو

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 11:31 قبل از ظهر نوشته است |
 400) حجم تنهایی من

حجم تنهایی من پر از سکوت تازه

کی میخواد تموم شه گریه؟ دلم پر از نیازه

فقط سکوتی دردناک دنبال یک شور تازه

اونی که می گفت می مونه برای خستگی هام

نمی دونم وای خدایا کی می خواد با من بسازه؟

بودنم یک اشتباهه!!! عاشقی ختم کلامه

آخرین راه واسه موندن، زدن آخرین سازه

اینجوری نمیشه باید یکیمون بگذره از ما

من میرم فدای چشمات، نکنه غبار بگیره

هنرم فقط همینه درددلهارو سرودن

نمیشه یک جوری این دل تا ابد قرار بگیره

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 9:52 بعد از ظهر نوشته است |
 399) نقش تو

شیشه ی پنجره را باران شست

قلب چرکین تو را باران شست

از دل من اما چه کسی

نقش تو را خواهد شست؟!!

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 5:55 بعد از ظهر نوشته است |
 398) نرو

نرو...

تو که میدونی من بی تو ، تو بی من یعنی حسرت

تو که میدونی بی جواب میمونه عشق و عادت

تو که میدونی کم میشم ، تو که میدونی کم میشی

تو که میدونی هم آغوش غم میشی

نرو... آه نرو نرو

تو هم بدون من نمیتونی دوام بیاری نرو

تو هم مثل من تو غصه کم مییاری نرو

آه نرو

نرو، تو هم میپوسی میمیری بی من نرو

توهم طاعون غم میگیری

ای من نرو آه نرو نرو

 

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 1:3 بعد از ظهر نوشته است |
 397) نبودی

سكوتم را به باران هديه كردم

تمام زندگي را گريه كردم

نبودي در فراق شانه هايت

به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 7:29 قبل از ظهر نوشته است |
 396) می خواهم بروم

تنها الهه معبد یونان رویاهای من که اگر تو را بشناسد دیگر هوس نمی کند یونان باستان را ببیند. تا کی دوست داری دروازه بان ذخیره ات باشم؟ نیمکت از شرم عشق و سکوت من شکست. چشمانت عین کسانی که بی مجوز خواسته های نامعقول دارند نگاهم می کنند و مدام می گویند: فعلاً معلوم نیست. اما من تو را عوض نمی کنم. خودم را هم عوض نمی کنم. ذخیره تو بودن به سیاره بودن در هر جای پر ستاره عالم می ارزد. حرفت و داشتنت به ارزشمندترین ثروت دنیا می ارزد. می ترسم که مبادا تو این حسرت را به کلبه کهنه ماهیگیر بی صید تاریخ فراموش شدگان بسپاری. تمام آنچه که گذشته است و خواهد گذشت را جدی نمی گیرم. من ملودی ات را با سمفونی پاسخ دادم. وقتی نت خط خورده تو را دیدم هر حدسی می زدم بجز اینکه مقصود تو «می خواهم بروم» باشد!

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 3:8 بعد از ظهر نوشته است |
 395) مگر به مرگ

می گفت عاشقم ٬ دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم

او رفت ٬ تنها ماند ... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد

از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو

گفت : عشق آسودگیست٬ خیال است ... خیال خوش

گفت : ماندن است ٬ فرو رفتن در خود است

گفت : خواستن و تملک است ٬ گرفتن است

گفت : عشق سادست ٬ همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشقهای زودگذر

عشق های ساده ٬ اینجایی و عشق های نزدیک و لحظه ای

گفتم : تو عاشق نبوده ای و نیستی

گفتم : عشق یک ماجراست ٬ ماجرایی که باید آن را بسازی

گفتم : عشق درد است درد تولدی نو ٬ عشق تولد است به دست خویشتن

گفتم :عشق رفتن است عبور است ٬ نبودن است

گفتم عشق جستجو است ٬ نرسیدن است ٬ نداشتن و بخشیدن است

گفتم : عشق رفتن است عبور است ٬ نبودن است

گفتم : عشق جستجوست ٬ نرسیدن است ٬ نداشتن و بخشیدن است

گفتم : عشق درد است٬ دیر است و سخت است

گفتم : عشق زیستن است از نوعی دیگر

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام

باز گفتم عشق راز است٬ راز بین من و توست ٬ بر ملا نمی شود و پایان نمیابد ٬ مگر به مرگ

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 8:18 بعد از ظهر نوشته است |
 394) می دانی

دلم تنگ است ؛ آنقدر كه با واژه ها مجاب نمي شوم

دانه دانه ي غرورم را غبار حقارت دنيايي پوشانده است و اگر چه متن

درد دلهايم بلند است ولي من سكوت مي كنم

احساس كسي را دارم كه دستهاي خاك تسخيرش كرده است و چشم به راه

گمشده اي است كه بال شكسته اش را آسمان باشد . دختركي تنها و خسته كه

بي رمق روي زمين افتاده و چشم به راه كسي است كه بيايد ، او را تنگ در

آغوش بگيرد و غبار تمام اين سالهاي تنهايي را از دلش پاك كند

اين بغض هاي سرشار از غرور ، واژه واژه ي درد را به اميد مرهم دستان تو

در گلو خفه كرده اند و من ... تمام تاولهاي انتظارم را به اميد ديدن تو در

تنهايي ام دوخته ام

تو خواهي آمد . روبرويم مي ايستي و تمام پروانه ها نگاهت مي كنند . دستان

سردم را مي گيري ؛ به جبران تمام لاله هايي كه پرپر كردم و گريستم

سوار سپيد پوش ! فقط خدا مي داند كه در آن روز چه آرامشي ميهمان قلب

پريشانم خواهد بود ؛ قلبم كه در حسرت يك قطره عشق تب كرد و چشمهايم

بغض آلود و عطشناك

راستي ... هيچ مي داني تماشاي غروب خورشيد كنار تو برايم زيباتر است

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت 11:57 قبل از ظهر نوشته است |
 393) من چه کنم خیال تو منو رها نمی کنه!

من چه کنم خیال تو منو رها نمی کنه

اما دلت به وعده هاش یه کم وفا نمی کنه

من ندیدم کسی رو که مثل تو موندگار بشه

آدم خودش رو که تو دل اینجوری جا نمی کنه

چشمامو بستم و دارم تو رو بهتر می بینیم

اما چشای تو بازم منو نگاه نمی کنه

عمری دارم صدات می کنم و جواب می دی

عمریه چشات ولی منو صدا نمی کنه

نمی دونم چرا من شدم به عشق تو اسیر

چرا عشق من چشاتو مبتلا نمی کنه

دلو پیچیدم لای یه برگ ناز گل سرخ

چشات اما به دلم هم اعتنا نمی کنه

جون من خیلی کمه اما فدات گر چه آدم

جونشو برای هر کسی فدا نمی کنه

غنچه آرزوهام می شکفه با خنده تو

حتی خوشبختی من اخماتو وا نمی کنه

نه دلت تنگه واسم نه حرفی داری بزنی

آخه سنگم با شیشه اینجوری تا نمی کنه

من می گم اشقتم فقط به قیمت یه جون

تو قبول نمی کنی دل اشتباه نمی کنه

من می گم خدا کنه یه جوری مال من بشی

نمی دونم چرا این کارو خدا نمی کنه

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت 9:35 قبل از ظهر نوشته است |
 392) من و تو به هم رسیدیم ولی...

من و تو به هم رسیدیم هنگامی که از عطش تشنگی عشق، هر دو سرابی از آیینه آبی مهر می دیدیم

هر دو از آبی این مهر نوشیدیم

تو سیراب شدی و من تو را میان هیاهوی جمعیتی گم کردم که همه تشنه ی جرعه ای مهر بودند

ولی من هنوز سیراب نشدم

من هنوز به دنبال همان آبی مهر می گردم که جمعیت از من دزدید

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 7:5 بعد از ظهر نوشته است |
 391) و من هنوز...

و من هنوز مي ميرم برای مردن برای تو

و من هنوز عاشقم بر عشقی که عاشقانه ای از عشق من در او نيست

و من هنوز شب پرستم... يک شب پرست حرفه اي

حرفه ای تر از آنکه فکرش را کنی

در تاريکی اش مي شود هر چيز را متصور شد

ديد، لمس کرد، بوئيد، بوسيد و گاه البته گاه به اوج رسيد

اما با عجله که روز همه را خواهد ربود

و من هنوز برای رنگ چشمهايش مرزی نکشيده ام

و من هنوز دستانم يخ ميکند از يخ بودن پيکر سوزانش

و من هنوز اميدوارم به نوش دارو بعد از مرگ ليلی

و من هنوز ساده ام و ساده و ساده

و من هنوز دوست مي دارم دوست بدارم دوست نداشتنهايش را

و من هنوز نمي دانم در کجای باورهايم جا خوش کرده که جايش را عوض نمي کند

و من هنوز به دنبالش در تابلوی مورد حسرت ونگوگ مي گردم

و من هنوز عاشق جادوگر فنجان قهوه ام که داستان را به نفع من تمام کند

و من هنوز ديوانه کارهای بدون شرحـــــــم

و من هنوز آواره شبهای بی ستاره ام

به خواهش به تمنا آسمان را تهی مي کنم از ستاره تا خود تک ستاره باشم

و من هنوز عاشق تبسمهای خيالی ام در سرزمين خيالی

مي کشم، شکل مي دهم، رنگ مي کنم و گاه مي بوسم

عاشق مي شوم، مي ميرم، حسادت مي کنم و گاه متنفر مي شوم

و من هنوز و هنوز عاشق فنجانهای قهوه خورده ام که جادوگر برايم تعبير کند

و من هنوز شرمسارم که آسمان حوصله اش را بارانی مي کنم

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 9:30 قبل از ظهر نوشته است |
 390) من هنوز...

من هنوز كشته اون شيطنت ناز چشاتم
تو رگام به جاي خون عشق توئه، عزيز باهاتم

هنوز آغوش ترانه ام پره از عطر نفسهات
حاضرم بميرم اما هيچ موقع نريزه اشكات

آبروي قصه هامي ... تويي حيثيت شعرام
همه ي دنيا مي دونن من هنوزم تورو مي خوام

هنوزم به زير پاهات گل رازقي مي ريزم
لايق پرسه زدن نيست بي تو هيچ خاكي عزيزم

به خدا هيچ جاي دنيا رنگ چشماتو نديدم
برق خوب زندگي رو توي چشماي تو ديدم

هنوزم خلوت دستام بوسه هاتو كم مي ياره
هيچ گلي برام عزيزم عطر موهاتو نداره

پيش حرمت قدم هات همه واژه هام حقيرن
تو كه نيستي واژه هامم دستامو نه نمي گيرن

من هنوزم كه هنوزه به چشات مي گم ستاره
دل پاپتيم عزيزم جز تو هيچ كسو نداره

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 11:6 قبل از ظهر نوشته است |
 389) من امروز به تو نیاز دارم

جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی

امروز با شاخه گل کوچکی یادم کن

به جای سیل اشک که فردا بر مزارم می ریزی

امروز با تبسمی شادم کن

به جای ان متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی

امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا ای بهترینم

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 11:5 قبل از ظهر نوشته است |
 388) مرگم زندگانی ست

تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق

كه نامي خوشتر از اينت ندانم

و گر هر لحظه رنگي تازه گيري

به غير از زهر شيرينت نخوانم

تو زهري! زهر گرم سينه سوزي

تو شيريني! كه شور هستي از توست

شراب جام خورشيدي ... كه جان را

نشاط از تو ، غم از تو ، مستي از توست

به آساني مرا از من ربودي

درون كوره ي غم آزمودي

دلت آخر به سرگردانيم سوخت

نگاهم را به زيبايي گشودي

بسي گفتند: ''دل از عشق بر گير

كه نيرنگ است و افسون است و جادوست''

ولي ما دل به او بستيم و ديديم

كه او زهر است اما نوشداروست

چه غم دارم كه اين زهر تب آلود

تنم را در جدايي مي گدازد

از آن شادم كه در هنگامه ي درد

غمي شيرين دلم را مي نوازد

اگر مرگم به نامردي نگيرد

مرا مهر تو در دل جاوداني ست

و گر عمرم به ناكامي سر آيد

تو را دارم كه مرگم زندگاني ست

|+| اين يادگاری را عاطفه خانم روز یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 4:50 بعد از ظهر نوشته است |