
یادت میاد یه روزی داد می زدم می گفتم: خیلی دوستت دارم
می گفتی: بلندتر بگو... گوشام نمی شنوه
پس چرا حالا که خیلی آهسته می گم: دیگه دوستت ندارم
می گی: توروخدا یواش تر بگو... پرده گوشم پاره شد
Lonely Star

یادت میاد یه روزی داد می زدم می گفتم: خیلی دوستت دارم
می گفتی: بلندتر بگو... گوشام نمی شنوه
پس چرا حالا که خیلی آهسته می گم: دیگه دوستت ندارم
می گی: توروخدا یواش تر بگو... پرده گوشم پاره شد
گرچه رفتی از برم اما فراموشم مکن
با غمت ای آشنا هر شب هم آغوشم مکن
همچو موج اشک از دریای چشمم پا مکش
در پی خود چون حبابی خانه بر دوشم مکن
در دلم نقش هزاران داغ عشقت مرده است
بیش از این در سوگ عشق خود سیه پوشم مکن
ساغر چشم تو سرشار است از مستی و ناز
با خیال نرگست هر شب قدح نوشم مکن
من ز سوز اشتیاق تو سراپا آتشم
باز با طوفان بی مهریت خاموشم مکن
جوشد امشب جلوه ی جادوی چشمانت ز جام
با شراب نرگست ای فتنه مدهوشم مکن


رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم
ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم
غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم
اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتنو بلد شد
اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش
تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش
وقتی تو رفتی دلم گرفت آخر با تو می شد تا پیشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دیاری دور بدرقه کرد
وقتی که تو رفتی دلم شکست آخر با تو می شد تا آن سوی پرچین دلها کوچید و عشق را زیباتر دید
وقتی که تو رفتی دلم از فرط تنهایی برای اولین بار گریست آخر با تو می شد دلتنگیها را شست
وقتی تو بودی دل آرامش غریبی داشت و آرزوی من تنها دیدن تو بود
به من بگو برای دیدنت از کدامین کوچه بیایم ؟


وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم
عمریست لبخندهای لاغرم را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها
هر روز بی تو روز مباداست
وقتی بارون می زنه رو تن خیابونا، می سپاره بغض منو به چشای ناودونا
این دست من یک شاخه سبز، رو دلم یه گوله درد، سرنوشت تن من، سرنوشت یه برگ زرد
وقتی بارون می زنه وقت از تو گفتنه، از زبون قطره ها اسمتو شنفتنه
زیر بارون میشينم که عالمی داره، بوی بارون بوی باد، تورو یادم میاره
سر به زیر و بی پناه، با یه قلب بی گناه، زیر بارون سفید، اون دو تا چشمون سیاه
من مسافر و غریب اومدم با آرزو زیر بارون، زیر باد، جون من بسته به اون
کاش می شد بارون بگیره، قلبهای خسته ما جون بگیره
اون که من دوسش دارم مثل بارون زد و رفت، حرف آخرشو نوشت و به خیابون زد و رفت

![]()
پري ناز کوچولو! رفتي، خونم شده ويرون
دلم از بي کسي خونه! نمي تونه که بخونه
حرفهاي نگقته مونده ولي دل بايد بدونه
اونکه رفته ديگه رفته!!! نمي خوام ديگه بمونه
نمي خوام که باز بيايي اون چشاتو من ببينم
خاطرات باز جون بگيرن، باز دوباره من بميرم
نمي خوام که باز بيايي توي تاريکيم بسوزي
آخه حيف تو عزيزم که با من... با من بموني
عزيزم سرت سلامت هر جا رفتي هر جا هستي
برو که دنيا دو روزه! قلب تو هيچ وقت نسوزه
نازنين اين رو نخوندم که تورو گريون ببينم
الهي برات بميرم، اشکتو هيچ وقت نبينم
عزيزم اين رو مي خونم که دلم آروم بگيره
آخه طفلکي مي سوزه... طفلکي بي تو مي سوزه
پري ناز کوچولو! نگو قسمتم همين بود
نگو سرنوشت نوشته: «سهم من از تو همين بود»
عزيزم غمت نباشه؛ برو که روبرو دوره
برو ما تنها ميشينيم واسه عشق تو مي ميريم
آره... اونکه رفته ديگه هيچ وقت نمي آد
تا قيامت دل من گريه مي خواد
در دادگاه عشق، قسمم قلبم بود
وكيلم، دلم بود
و حضار، جمعي از عاشقان و دل سوختگان
قاضي، اسم من را بلند خواند و گناهم را « دوست داشتن » اعلام كرد
پس محكوم به تنهایي و مرگ شدم
كنار چوبه ی دار، از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم
و من گفتم به او بگويند هنوز هم دوستش دارم


هميشه همينطور است
يکي مي رود
رسم روياها همين است
بايد باور کني که دیگر بر نمي گردد
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد


جیره بندی شده باز ترانه ها
سهم ما : گلایه ها ، بهانه ها
نقطه چین نشسته جای اسم من
خالی از اسم تو عاشقانه ها
واژه ها صف کشیدن پیش چشام
جمله می سازن با اسم من و تو
توی هر ترانه اسم تو میاد
دوباره میشینه باز یه بغض نو
حجم تنهایی من پر از سکوت تازه
کی میخواد تموم شه گریه؟ دلم پر از نیازه
فقط سکوتی دردناک دنبال یک شور تازه
اونی که می گفت می مونه برای خستگی هام
نمی دونم وای خدایا کی می خواد با من بسازه؟
بودنم یک اشتباهه!!! عاشقی ختم کلامه
آخرین راه واسه موندن، زدن آخرین سازه
اینجوری نمیشه باید یکیمون بگذره از ما
من میرم فدای چشمات، نکنه غبار بگیره
هنرم فقط همینه درددلهارو سرودن
نمیشه یک جوری این دل تا ابد قرار بگیره


شیشه ی پنجره را باران شست
قلب چرکین تو را باران شست
از دل من اما چه کسی
نقش تو را خواهد شست؟!!
نرو...
تو که میدونی من بی تو ، تو بی من یعنی حسرت
تو که میدونی بی جواب میمونه عشق و عادت
تو که میدونی کم میشم ، تو که میدونی کم میشی
تو که میدونی هم آغوش غم میشی
نرو... آه نرو نرو
تو هم بدون من نمیتونی دوام بیاری نرو
تو هم مثل من تو غصه کم مییاری نرو
آه نرو
نرو، تو هم میپوسی میمیری بی من نرو
توهم طاعون غم میگیری
ای من نرو آه نرو نرو


سكوتم را به باران هديه كردم
تمام زندگي را گريه كردم
نبودي در فراق شانه هايت
به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
تنها الهه معبد یونان رویاهای من که اگر تو را بشناسد دیگر هوس نمی کند یونان باستان را ببیند. تا کی دوست داری دروازه بان ذخیره ات باشم؟ نیمکت از شرم عشق و سکوت من شکست. چشمانت عین کسانی که بی مجوز خواسته های نامعقول دارند نگاهم می کنند و مدام می گویند: فعلاً معلوم نیست. اما من تو را عوض نمی کنم. خودم را هم عوض نمی کنم. ذخیره تو بودن به سیاره بودن در هر جای پر ستاره عالم می ارزد. حرفت و داشتنت به ارزشمندترین ثروت دنیا می ارزد. می ترسم که مبادا تو این حسرت را به کلبه کهنه ماهیگیر بی صید تاریخ فراموش شدگان بسپاری. تمام آنچه که گذشته است و خواهد گذشت را جدی نمی گیرم. من ملودی ات را با سمفونی پاسخ دادم. وقتی نت خط خورده تو را دیدم هر حدسی می زدم بجز اینکه مقصود تو «می خواهم بروم» باشد
!

می گفت عاشقم ٬ دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم
او رفت ٬ تنها ماند ... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو
گفت : عشق آسودگیست٬ خیال است ... خیال خوش
گفت : ماندن است ٬ فرو رفتن در خود است
گفت : خواستن و تملک است ٬ گرفتن است
گفت : عشق سادست ٬ همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشقهای زودگذر
عشق های ساده ٬ اینجایی و عشق های نزدیک و لحظه ای
گفتم : تو عاشق نبوده ای و نیستی
گفتم : عشق یک ماجراست ٬ ماجرایی که باید آن را بسازی
گفتم : عشق درد است درد تولدی نو ٬ عشق تولد است به دست خویشتن
گفتم :عشق رفتن است عبور است ٬ نبودن است
گفتم عشق جستجو است ٬ نرسیدن است ٬ نداشتن و بخشیدن است
گفتم : عشق رفتن است عبور است ٬ نبودن است
گفتم : عشق جستجوست ٬ نرسیدن است ٬ نداشتن و بخشیدن است
گفتم : عشق درد است٬ دیر است و سخت است
گفتم : عشق زیستن است از نوعی دیگر
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام
باز گفتم عشق راز است٬ راز بین من و توست ٬ بر ملا نمی شود و پایان نمیابد ٬ مگر به مرگ
دلم تنگ است ؛ آنقدر كه با واژه ها مجاب نمي شوم
دانه دانه ي غرورم را غبار حقارت دنيايي پوشانده است و اگر چه متن
درد دلهايم بلند است ولي من سكوت مي كنم
احساس كسي را دارم كه دستهاي خاك تسخيرش كرده است و چشم به راه
گمشده اي است كه بال شكسته اش را آسمان باشد . دختركي تنها و خسته كه
بي رمق روي زمين افتاده و چشم به راه كسي است كه بيايد ، او را تنگ در
آغوش بگيرد و غبار تمام اين سالهاي تنهايي را از دلش پاك كند
اين بغض هاي سرشار از غرور ، واژه واژه ي درد را به اميد مرهم دستان تو
در گلو خفه كرده اند و من ... تمام تاولهاي انتظارم را به اميد ديدن تو در
تنهايي ام دوخته ام
تو خواهي آمد . روبرويم مي ايستي و تمام پروانه ها نگاهت مي كنند . دستان
سردم را مي گيري ؛ به جبران تمام لاله هايي كه پرپر كردم و گريستم
سوار سپيد پوش ! فقط خدا مي داند كه در آن روز چه آرامشي ميهمان قلب
پريشانم خواهد بود ؛ قلبم كه در حسرت يك قطره عشق تب كرد و چشمهايم
بغض آلود و عطشناك
راستي ... هيچ مي داني تماشاي غروب خورشيد كنار تو برايم زيباتر است


من چه کنم خیال تو منو رها نمی کنه
اما دلت به وعده هاش یه کم وفا نمی کنه
من ندیدم کسی رو که مثل تو موندگار بشه
آدم خودش رو که تو دل اینجوری جا نمی کنه
چشمامو بستم و دارم تو رو بهتر می بینیم
اما چشای تو بازم منو نگاه نمی کنه
عمری دارم صدات می کنم و جواب می دی
عمریه چشات ولی منو صدا نمی کنه
نمی دونم چرا من شدم به عشق تو اسیر
چرا عشق من چشاتو مبتلا نمی کنه
دلو پیچیدم لای یه برگ ناز گل سرخ
چشات اما به دلم هم اعتنا نمی کنه
جون من خیلی کمه اما فدات گر چه آدم
جونشو برای هر کسی فدا نمی کنه
غنچه آرزوهام می شکفه با خنده تو
حتی خوشبختی من اخماتو وا نمی کنه
نه دلت تنگه واسم نه حرفی داری بزنی
آخه سنگم با شیشه اینجوری تا نمی کنه
من می گم اشقتم فقط به قیمت یه جون
تو قبول نمی کنی دل اشتباه نمی کنه
من می گم خدا کنه یه جوری مال من بشی
نمی دونم چرا این کارو خدا نمی کنه
من و تو به هم رسیدیم هنگامی که از عطش تشنگی عشق، هر دو سرابی از آیینه آبی مهر می دیدیم
هر دو از آبی این مهر نوشیدیم
تو سیراب شدی و من تو را میان هیاهوی جمعیتی گم کردم که همه تشنه ی جرعه ای مهر بودند
ولی من هنوز سیراب نشدم
من هنوز به دنبال همان آبی مهر می
گردم که جمعیت از من دزدید

و من هنوز مي ميرم برای مردن برای تو
و من هنوز عاشقم بر عشقی که عاشقانه ای از عشق من در او نيست
و من هنوز شب پرستم... يک شب پرست حرفه اي
حرفه ای تر از آنکه فکرش را کنی
در تاريکی اش مي شود هر چيز را متصور شد
ديد، لمس کرد، بوئيد، بوسيد و گاه البته گاه به اوج رسيد
اما با عجله که روز همه را خواهد ربود
و من هنوز برای رنگ چشمهايش مرزی نکشيده ام
و من هنوز دستانم يخ ميکند از يخ بودن پيکر سوزانش
و من هنوز اميدوارم به نوش دارو بعد از مرگ ليلی
و من هنوز ساده ام و ساده و ساده
و من هنوز دوست مي دارم دوست بدارم دوست نداشتنهايش را
و من هنوز نمي دانم در کجای باورهايم جا خوش کرده که جايش را عوض نمي کند
و من هنوز به دنبالش در تابلوی مورد حسرت ونگوگ مي گردم
و من هنوز عاشق جادوگر فنجان قهوه ام که داستان را به نفع من تمام کند
و من هنوز ديوانه کارهای بدون شرحـــــــم
و من هنوز آواره شبهای بی ستاره ام
به خواهش به تمنا آسمان را تهی مي کنم از ستاره تا خود تک ستاره باشم
و من هنوز عاشق تبسمهای خيالی ام در سرزمين خيالی
مي کشم، شکل مي دهم، رنگ مي کنم و گاه مي بوسم
عاشق مي شوم، مي ميرم، حسادت مي کنم و گاه متنفر مي شوم
و من هنوز و هنوز عاشق فنجانهای قهوه خورده ام که جادوگر برايم تعبير کند
و من هنوز شرمسارم که آسمان حوصله اش را بارانی مي کنم
من هنوز كشته اون شيطنت ناز چشاتم
هنوز آغوش ترانه ام پره از عطر نفسهات
آبروي قصه هامي ... تويي حيثيت شعرام
هنوزم به زير پاهات گل رازقي مي ريزم
به خدا هيچ جاي دنيا رنگ چشماتو نديدم
هنوزم خلوت دستام بوسه هاتو كم مي ياره
پيش حرمت قدم هات همه واژه هام حقيرن
من هنوزم كه هنوزه به چشات مي گم ستاره


جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی
امروز با شاخه گل کوچکی یادم کن
به جای سیل اشک که فردا بر مزارم می ریزی
امروز با تبسمی شادم کن
به جای ان متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی
امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن
من امروز به تو نیاز دارم نه فردا ای بهترینم
تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق
كه نامي خوشتر از اينت ندانم
و گر هر لحظه رنگي تازه گيري
به غير از زهر شيرينت نخوانم
تو زهري! زهر گرم سينه سوزي
تو شيريني! كه شور هستي از توست
شراب جام خورشيدي ... كه جان را
نشاط از تو ، غم از تو ، مستي از توست
به آساني مرا از من ربودي
درون كوره ي غم آزمودي
دلت آخر به سرگردانيم سوخت
نگاهم را به زيبايي گشودي
بسي گفتند: ''دل از عشق بر گير
كه نيرنگ است و افسون است و جادوست''
ولي ما دل به او بستيم و ديديم
كه او زهر است اما نوشداروست
چه غم دارم كه اين زهر تب آلود
تنم را در جدايي مي گدازد
از آن شادم كه در هنگامه ي درد
غمي شيرين دلم را مي نوازد
اگر مرگم به نامردي نگيرد
مرا مهر تو در دل جاوداني ست
و گر عمرم به ناكامي سر آيد
تو را دارم كه مرگم زندگاني ست


اين بار كه مي رفتي فهميدم ديگر تو را نخواهم ديد
اگر چه مثل هميشه مغرور و بي تفاوت فقط نگاه مي كردم اما با عبور تو انگار چيزي شكست
قلب من... يا شايد هم بغض تو
يادم نيست تو خوب بودي يا بد؟! نمي دانم
اما آن روز احساس كردم زندگي بدون تو غير ممكن است
و هرگز روزي نخواهد رسيد كه بتوانم خاطرات خوبمان را فراموش كنم
و لحظات خوب با تو بودن در حضور عشق براي هميشه در قلب من جاودانه خواهد ماند
اكنون سالها از آخرين ديدارمان مي گذرد
از روزي كه براي وداع آمده بودي و در نگاهت ترديد هر لحظه پررنگ تر مي شد
نمي دانم اين سالها چگونه گذشت
اصلاً نفهميدم چگونه زندگي ممكن شد
و من چطور با جسارت تمام خاطراتت را به باد دادم
و ديگر هيچوقت نام زيبايت بر لبانم جاري نشد
مرا ببخش
خواهش مي كنم نامهرباني مرا ببخش
می روم...
می روم به سرزمینی که گر چه تو نیستی اما خیال تو در آسمانش پر می زند
به آنجا که غروبش بوی رفتن تو و طلوعش رنگ بی بازگشتی توست
سرزمینی که همه جایش بوی غم دارد
اما عزیز دل می دانی که غم تو نیز آوای زیبای زندگی من است
آری من بی تو و در انتظار بازگشت محال تو به زندگی در این دنیا عادت کردم
و تو چه خوب مفهوم عادت را می دانی
چون به یاد دارم روزی را که به من گفتی : به من عادت نکن
شاید آن روز باید به معنای این واژه می رسیدم
که تو مسافری و از شهر دل من کوچ خواهی کرد تا همان ابدیتی که من در انتظارش نشسته ام
و تو چه زیبا معنای انتظار را می دانی
باز روزی را بخاطر دارم که گفتی : هرگز منتظر کسی نمان
و معنای این واژه همان سفر بی بازگشت تو بود
اما من از هر آنچه که خواستی به من بیاموزی تنها عادت و انتظار را آموختم
اما می دانی پشیمان نیستم؟
چون آنچه در مکتب تو آموختم مرا ماندنی کرد
مانده ام تا همیشه منتطر تو بمانم


لحظه خداحافظي به سينه ام فشردمت
اشك چشمام جاري شد دست خدا سپردمت
دل من راضي نبود به اين جدائي نازنين
عزيزم منو ببخش اگه يه وقت آزردمت
گفتي به من غصه نخور ميرم و بر مي گردم
همسفر پرستوها ميشم و بر مي گردم
گفتي تو هم مثل خودم غمگيني از جدائي
گفتي تا چشم هم بزني ميرم و بر مي گردم
دل من از تو جدا نيست
اين هوا بي تو هوا نيست
چي بگم از كي بگم؟
ديگه غم يكي دو تا نيست
تو كه نيستي از خودم بي خبرم
كي بياد و كي بشه همسفرم؟


هميشه اينگونه بوده است
كسي را كه خيلي دوست داري زود از دست مي دهي
پيش از آنكه خوب نگاهش كني
مثل پرنده اي زيبا بال مي گيرد و دور مي شود
هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي
هنوز همه لبخندهاي خود را به او نشان نداده بودي
هميشه اينگونه بوده است
كسي را كه از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو مي رود
وقتي به خودت مي آيي كه
حتي ردي از او در خيابان نيست
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
